41
خدایا چرا خوابیدی...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
...
خدایا چرا خوابیدی...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
...
حالم خوب نیست...حال من هم خوب نیست...من آدم بدبختی هستم...مهم نیست!
من هم آدم بدبختی هستم...از خودم بدم میاد...از خودت بدت نیاد...تا اینجا همه چی
به نفع تو بوده!...اما یک دفعه ساعت نه شب می شود...تصمیم می گیرم آشغال باشم
تا مریض...این موقع شب آشغال ها را زودتر می برند...تا آمبولانس برسد تو از غصه دق
کردی...من گاهی یک ریز گفتمانم...بین نه تا نه و ده دقیقه ی شب...هنوز ماشین
آشغالی نیامده...زود باش آشغال من!!
خب من هم از غصه دق می کنم...ببخش که ماشین آشغالی تو رو برد .. با اینکه تو
باید می گفتی ببخش!.. چون تو نباید مثل من آشغال می شدی!!!
نمیدونممممم....!!!!
خستم.....خیلی.....!
نه روز های بارانی را
نه خوراکیهای ترش را
نه شیرینی را
نه تنهایی را
نه شلوغی را
و نه حتی خودم را...
انگاررر........................!!!
* انگار حس ندارم چيزی بنويسم،انگار حرفی برا گفتن ندارم. ...
مگه ميشه يه آدم زنده حرفی برا گفتن نداشته باشه؟!!!
نه نميشه .. يعنی چی؟! مگه من مردم؟!!!! نه نه نه..
وقتی دچار تكرار و روزمرگی ميشی ... وقتی همه چیز برعکس داره
پیش میره...وقتی حتی یه روز راحتم نداری...
بدون هدف گم و گيج و سرگردون...
زندگی يعني چی؟ يعنی همين؟ بقيه آدما چی كار مي كنن؟!!
* لعنت به اين دنيای مسخره...
؟
چرا چیزی و به یاد نمیارم در حالی که همه چیز و ثبت کردم و هیچی و فراموش نکردم...
میفهمم چی میگم ٬ اما انگار نمیدونم...!!!!
* انگار واژگونم!!!!
* بعضی وقتها به جای میرسم که به خودم میگم هیچ وقت
حرف دلت رو
هیچ جا نگو
و
هیچ جا ننویس
حتی تو چهار دیواری خودت ...
اما انگار نمیتونم......من همینیم که هستم....دوستم ندارم عوض شم!!!!
* چه بی مزه ست زندگی
و اگر هم بخواد مزه ای داشته باشه تلخه تلخه !!!
* باور کن حوصله دادگاه و لج و لجبازی و ندارم....اونم تو این اوضاع داغونم....اما....
اما انگار تو دوست داری و نمیخوای....................................
* خیلی خستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم.........خیلی...
* میدونی معنی جنون یعنی چی؟؟
* دیوونه شدن رو چی؟؟
* عصبی بودن؟؟؟
* میدونی دلم چی میخواد؟؟؟؟ اصلا بهت ربطی نداره!!!!!
* درد همه جا هست...!!!
* بارون و دوست دارم هنوز.............................!!!!!
* کاش بهم بگه خفه شو....!!!!
* روز آخر سال بود و من هنوز نتونسته بودم برم سراغ دفتر قرمزم...نتونستم اتفاقای زندگی رو بنویسم
سال تموم شد و سال بعد شروع شد...دیگه نوشتنم فایده ای نداشت ... انگار دوست نداشتم مثل
یه خاطره قدیمی ثبتشون کنم... اما باید جرات پیدا کنم و دفترم رو ورق بزنم... حتی اگه چشمم به
نوشته های سالها پیشم توی این روزا بیفته...من باید بتونم...آخه خودمم....نه نمیتونممم...
* من واقعا واژگونم!!!
* در صف سمفونی سکوت جیغ میکشم.....(یادم نمیاد کجا خوندمش)!
* نمی تونم فراموش کنم که به چه سختیی فراموش کردم همه چیو.. !!!!
* دلم میخواست اون سگ میامد و گازم میگرفت که لااقل بتونم بگم هاری دارم!!!!!
* از نوشته هام متنفرمممممم......
...
روزی هزار بار
از صبح تا شب
تو همین اتاق که شاید به همه چیش آشنا تر از هر کس دیگم...
* آزمایش...
* دیشب برای خودم زار زدم ... نگی به کسیااااااا....!!!
* نزده ، سنگینم!!!